تبليغاتX
خاطرات uni
خاطراتی که نمیتوانم تو دفتر خاطراتم یادداشت کنم اینجا مینویسم...!
روزها دارن میگذرن ... پشت سر هم ... از سرعتشون میترسم!!!
هنوز مزه شنبه و بغل بابک زیر دندونم که میبینم سروکله پنجشنبه لعنتی پیدا شده...!!!
نمیخوام این روز های خوب اینقدر زود تموم بشن... بعدش برسیم به تابستان و دوری و ... ! همین ترس باعث میشه از همین روز هام هم خوب استفاده نکنم مثل امروز...
دوباره من و بابک داریم یک دوره اروم از رابطمون تجربه میکنیم ... من هم سعی میکنم یک کم هم که شده مثل بابک خوب باشم... وای از وقتی دوباره پیشه هم برگشتیم دلم میخواد رابطمون عالی باشه همه چیز خوب باشه اما بازم خراب میکنم!
این ندا *** هم که همش داره رو اعصابه من قدم میزنه ... من احمق ببین دوست خوبم کیه...!!!!
چرا رامین همش ازمون دوره؟!!! داره سعی میکنه درس بخوانه ...دلم واسش تنگ شده... چرا من نمیتوانم رامین و محکم بغل کنم ؟!!!
+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و چهارم اردیبهشت 1387ساعت 9:44 PM  توسط غزل | 

I didn't say, " Don't do it,babe"
When she packed up to go.

I didn't say' "Come back here,honey
And try with me once more"

And when she asked me if I love her
I just turned away

She's gone, and now I'm hearing
all the things I didn't say

I didn't say " We'll work it out
Cause all we need is love and faith and time"

I said ," If that's the way you want it,
I won't stand in your way"

She's gone, and now I'm hearing
All the things I didn't say

I didn't take her in my arms and kiss away her tears
I didn't say," My life doesn't mean

A thing if you ain't here"
I thought of all the many games I'd be free to play

But all I do is listen to

The things I didn't say
I didn't say, " Take off your coat...

I'll make some coffee, and we'll talk"

I didn't say," The road away is such

A long and lonely endless walk"
I said," Good-bye,good luck,

God bless you" and she slipped away
And left me here to live with all

The things I didn't say

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و یکم اردیبهشت 1387ساعت 11:23 AM  توسط غزل | 
نمیخوام  

الان کلی چیز type کرده بودم همش پرید....      

جریان این چند روز گذشته بود  

خلاصه اینکه من و بابک اشتی کردیم    

نمیخوام  به این میگن بد شانسی

من حوصله ندارم از اول بنویسم!  

....

 









+ نوشته شده در  پنجشنبه نوزدهم اردیبهشت 1387ساعت 6:7 PM  توسط غزل | 
دروغگو

اشغال

حیف

برو به جهنم

حتی نمیتوانستم فکرش و بکنم که تو اینقدر ریا کار باشی

حیف رفاقت حیف وقت حیف از اون همه عشق....

برو به جهنم

امیدوارم از زندگی بدون من کمال لذت ببری

دروغگو ، دیدم چجوری بدون من مردی

این بود عشقت؟ رذل!!!

هیچ وقت خودم به خاطره حماقتم نمیبخشم...

 

 من و بابک ۳روز پیش در حالی هنوز عاشق بودیم از هم جدا شدیم. امروز بابک به قدری شاد و سرحال بود که انگار بعد از مدت ها به ارزوش رسیده

ازت متنفرم اقای عاشق دروغگو

 

+ نوشته شده در  دوشنبه شانزدهم اردیبهشت 1387ساعت 8:54 PM  توسط غزل | 
سلام بر همه

شنبلیله جوووونم من و به همون بازی سخت معروف دعوت کرده  

من هم بیژن جون  و نیلوفر جون و مهندس هادی و سمیرا جون و  هرمس

قوانین بازی:

1-  عبارت شش‌کلمه‌ای را در وبلاگ خود پست کنید (در صورت لزوم توضیح هم اضافه کنید).

2-  به کسی که شما را دعوت کرده است، در این پست لینک بدهید.

3- پنج وبلاگ دیگر را با لینک به بازی دعوت کنید.

4-  به وبلاگ‌های دعوت‌شده اطلاع دهید و برای آنها دعوت‌نامه‌ای بفرستید.

این هم از جمله من:

تمام دین و دنیای من تو هستی!

بابک عزیزم با وجود تمام مشکلاتی که طی چند روز گذشته واسمون پیش امده   تو همیشه واسم عزیزترین هستی   ، همیشه! و همیشه واسم همون قهرمان قابل پرستش میمونی  

دوست دارم! 

+ نوشته شده در  جمعه سیزدهم اردیبهشت 1387ساعت 2:29 PM  توسط غزل | 
فردا تولدم...  

کلی ذوق زده هستم...همش دوست دارم از یک جایی ، چیزی ، بفهمم باب واسم چی گرفته؟!!   الان شدیدا کرم تو وجودم...! اما هنوز هیچی نفهمیدم ... یعنی چی میتونه باشه؟؟!

دیروز محمدجواد و ناهید نامزد کردن امروز هم به همه شیرینی دادن . الهی بگردم خیلی به هم میان جفتشون **خولن !   

نمیدونم چرا حتی تو تصوراتم هم نمیتوانم فکر کنم با باب نامزد باشم! اصلا! اخرین نقطه از اینده واسم اینه که با بابک واسه ادامه تحصیل ازایران  خارج بشیم! نمیدونم این خوبه یا بد؟!! شاید واسه این باشه که از همون اول هیچ وقت این قسمت جدی نگرفتیم. هرکی هم بهمون گفته بد نگاهش کردیم! اصلا فراینده ازدواج و دوست ندارم از محدودیت هاش از قید و بند هاش از ...! چه واسه خودم چه واسه طرف... چرا باید ازدواج کنیم وقتی همینجوری خوش هستیم؟ و غیر از عشق دلیل دیگه ی مارو کناره هم نگه نمیداره . تا وقتی همدیگر رو دوست داشته باشیم و از کنار هم بودن لذت میبریم با هم هستیم وقتی هم که مشکل اساسی احساس کنیم به زور و به وسیله قید و بندها کناره هم نمیمونیم ! اینجوری همیشه از رابطه راضی هستیم... رابطه و تفکر من و باب هم تقریبا مثل هم هستش واسه همین ازدواج با باب واسم خنده داره...!

امروز باب سر یک چیز الکی دعوام کرد! وقتی خواست بغلم کنه و معذرت خواهی کنه میخواستم دوباره خودم و بکشم عقب   اما یاد حرف های دیروزش افتادم....!

پ ن۱) اونطور که به نظر میرسه هنوز چیزی واسم نگرفته ...                       نکنه...!  

پ ن۲) دیروز مامانم دوباره از انتقالی گفت...!  

پ ن ۳) مرسی شنبلیله عزیزم...  

+ نوشته شده در  دوشنبه نهم اردیبهشت 1387ساعت 8:48 PM  توسط غزل | 
امروز حالم خیلی بد بود ... احساس سرماخوردگی میکردم مسمومیت هم ، هم واسه همین یک موجود بداخلاق و بی حوصله شده بودم !  از دیروز تا حالا شدید درگیر نمایشگاه گل بودیم واسه همین جفتمون خسته هستیم ! من هم زیادی بهانه میگیرم این ها باعث میشه زیاد شاد و سرحال نباشیم...  !!!

امروز باب یک چیزی گفت سخت رفتم تو خودم...!یک دختر خیالی هست به نام سیمین که مثلا خواهر رامین(ازدوست های من و باب) ! من همیشه به باب گیر میدم که تو چرا اینقدر سیمین دوست داری؟!!! اما این فقط شوخی بود! بعد باب میگه من احساس میکنم تو به من شک داری!!! 

 کلی حرف زدیم قبلا... هم حس کرده بودم باب از یک چیزای بدش میاد اما نمیخواستم باور کنم...!

پ ن۱) امروز با درنا ناهار بیرون بودیم..!  

پ ن۲) تایپ کردن با لپ تاپ خیلی سخت...  

 

+ نوشته شده در  یکشنبه هشتم اردیبهشت 1387ساعت 10:36 PM  توسط غزل | 
 سلام سلام Hello 

من دیگه دارم کم کم به میانترم هام نزدیک میشم اما هنوز رسما هیچی بلد نیستم ...! Shy Whistler  کلی سعی میکنیم که درس بخوانیم اما نمیشه! Crying 2 اینروز ها باب از هر روشی واسه وادار کردن من به درس خواندن استفاده میکند!!! Bravo   اخرین ابتکارش این که اگر من سر کلاس برم و درس بخوانم میتوانم یک ارزو بکنم   و باب هم براورد میکند    Santa  Present  هر چی که دلم بخواد و باب هم بتوانه ارزو میکنم    Elf   در کل روز های ارومی رو با هم پشت سر میزاریم ...

  چند روز پیش رفتم خانه باب ... باهم فیلم نگاه کردیم ... TV 1 تازه باباش هم امد  Roll 

 پ ن۱) قرار از شنبه تو uni نمايشگاه گل داشته باشيم بايد جمعه هم بريم uni ...!

پ ن2) امروز موچين بردم uni كه ابرو هاي باب بردارم اما نامرد اجازه نداد ...!

پ ن3) اين روز ها همش با رامين هستيم ... من و بابك و رامين!

پ ن4) باب خيلي خيلي خوب ...بيشتر از اوني كه بشه تصور كرد  

پ ن5)‌فعلا از انتقالي خبري نيست ... فكر كنم از سرشون افتاد !!





+ نوشته شده در  سه شنبه سوم اردیبهشت 1387ساعت 9:8 PM  توسط غزل | 
سلام سلام Hello 

این چند روز گذشته از ۸ صبح تا ۸ شب uni هستيم اما خيلي كم باب ميبينم همش درگير كارهاي روزنامه و درس و ... هستيم Castaway 

تو 2 روز گذشته سخت با احساساتم درگير بودم

باب شديدا مريض و ضعيف شده و من از اين شرايط ناراضي هستم ... Rolling Eyes  احساس ميكنم دليلش من هستم ...اگر من نبودم باب اينقدر اذيت نميشد... امروز رنگش مثل گچ شده بود سردرد حالت تهوع و ... من وقتي اينجوري ديدمش به قدري از دست خودم عصباني كه نميتوانستم به باب هم نزذيك بشم با اينكه ميدونستم بهم احتياج داره... الهي بگردمش كلي اشك ريخت ... به من ميگفت كه ديگه دوستش ندارم ...! Shocked Dumped  اصلا فكر نميكردم همچين چيزي بگه!

كلي بوسش كردم و لوسش كردم تا بلاخره اروم شد!  

پ ن1)‌امروز وقتي اشك هاش ديدم واقعا شك شدم...!

پ ن2)‌طي 48 ساعت گذشته 222200000202802 بار احساساتم نسبت به مسائل اطرافم عوض شده...!

پ ن3)‌طي 2 بار گذشته شديدا احساس ابزار بودن ميكنم ... اصلا راضي نيستم

پ ن4) همين الان دارم با باب ميچتم...!

 to ro june babak ghasamet midam
 june in ashkam ke dare miad alan
 yekhorde kamtar az daste man narhat besho
yekhorde mane badoooo ro bishtar tahamol kon
 man ghol midam zoodi khub besham
baad ta roozi ke betunam nazeto bekesham

پ ن5)‌هنوز خبر مهمي درباره انتقالي نشده... اميدواريم كه از سرشون بيافتد..الهي امين!

پ ن 6)رابطم و با پسر هاي گروه كم كردم... دلم ميخواد غير از جواد از باقي بچه ها يكم دور باشم... ناراحتي سعيد و بخاطره رفتاره سردم به وضوح حس ميكنم ...!

 





+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و ششم فروردین 1387ساعت 10:25 PM  توسط غزل | 
سلام سلام  

چند روز پيش دايي واسم لپ تاپ گرفت ... Bounce 

از اونجايي كه اين vista احمق مودم من و نمشناخت قرار شد باب واسم xp بريزد ... اما يك دفعه همه چيز پريد Duh ...من به معني واقعي عبصاني بودم ...اما خب اصلا دلم نميامد با باب دعوا كنم (باب هيچ تقصيري نداشت ... اتفاق بود ... خود باب هم كلي ناراحن بود ...) واسه همين از ديروز تا حالا حالم گرفته است... Pouty 

البته امروز تقريبا درست شده بود ... بايد از رام و مصطفي هم تشكر كنم ... Single Rose 

اما من هنوز حالم گرفته است ... اخه مامانم ميخواهد كه من انتقالي بگيرم Crying 1  يا اينكه 1 ترم  برم بندر مهمان بشم   ... اصلا نميتوانم اين ماجرا را باور كنم و جدي بگيرمش درست مثل يك شوخي ميمونه كه خيلي هم بي مزه است ... باب هم ، هم ... ديروز فقط يك جمله بهش گفتم : مامانم ميخواهد كه من انتقالي بگيرم ...  Zip It  نميدونم چرا اين بدبختي ها دست از سرم برنميدارند Black Cloud 

امروز اولين ذور مسابقات ACM بود :

 Pooping In The Woods  Toilet Reading 

دقيقا همين اتفاق ها افتاد ...

 

 

سخت دلم واسه دست هاي باب تنگ شده .. Holding Hands . واسه مهربوني هاش ... واسه روز هاي كه با كلي خجالت دستش مينداخت پشتم و بغلم ميكرد ...   واسه روز هاي كه واقعا از گرفتن دست هام لذت ميبرد ... Love You 

...

!

 







+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و دوم فروردین 1387ساعت 9:39 PM  توسط غزل |