![]() |
![]() |
|
| خاطراتی که نمیتوانم تو دفتر خاطراتم یادداشت کنم اینجا مینویسم...! |
|
سلام سلام
چند روز پيش دايي واسم لپ تاپ گرفت ... از اونجايي كه اين vista احمق مودم من و نمشناخت قرار شد باب واسم xp بريزد ... اما يك دفعه همه چيز پريد البته امروز تقريبا درست شده بود ... بايد از رام و مصطفي هم تشكر كنم ... اما من هنوز حالم گرفته است ... اخه مامانم ميخواهد كه من انتقالي بگيرم امروز اولين ذور مسابقات ACM بود : دقيقا همين اتفاق ها افتاد ...
سخت دلم واسه دست هاي باب تنگ شده .. ... !
|
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه بیست و دوم فروردین 1387ساعت 9:39 PM توسط غزل |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
|
| نوشته های پیشین |
|
آبان 1387 مهر 1387 شهریور 1387 مرداد 1387 تیر 1387 خرداد 1387 اردیبهشت 1387 فروردین 1387 اسفند 1386 |
|
RSS
|