تبليغاتX
خاطرات uni - روز ها، یکی پس از دیگری ...
خاطراتی که نمیتوانم تو دفتر خاطراتم یادداشت کنم اینجا مینویسم...!
سلام سلام  

چند روز پيش دايي واسم لپ تاپ گرفت ... Bounce 

از اونجايي كه اين vista احمق مودم من و نمشناخت قرار شد باب واسم xp بريزد ... اما يك دفعه همه چيز پريد Duh ...من به معني واقعي عبصاني بودم ...اما خب اصلا دلم نميامد با باب دعوا كنم (باب هيچ تقصيري نداشت ... اتفاق بود ... خود باب هم كلي ناراحن بود ...) واسه همين از ديروز تا حالا حالم گرفته است... Pouty 

البته امروز تقريبا درست شده بود ... بايد از رام و مصطفي هم تشكر كنم ... Single Rose 

اما من هنوز حالم گرفته است ... اخه مامانم ميخواهد كه من انتقالي بگيرم Crying 1  يا اينكه 1 ترم  برم بندر مهمان بشم   ... اصلا نميتوانم اين ماجرا را باور كنم و جدي بگيرمش درست مثل يك شوخي ميمونه كه خيلي هم بي مزه است ... باب هم ، هم ... ديروز فقط يك جمله بهش گفتم : مامانم ميخواهد كه من انتقالي بگيرم ...  Zip It  نميدونم چرا اين بدبختي ها دست از سرم برنميدارند Black Cloud 

امروز اولين ذور مسابقات ACM بود :

 Pooping In The Woods  Toilet Reading 

دقيقا همين اتفاق ها افتاد ...

 

 

سخت دلم واسه دست هاي باب تنگ شده .. Holding Hands . واسه مهربوني هاش ... واسه روز هاي كه با كلي خجالت دستش مينداخت پشتم و بغلم ميكرد ...   واسه روز هاي كه واقعا از گرفتن دست هام لذت ميبرد ... Love You 

...

!

 







+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و دوم فروردین 1387ساعت 9:39 PM  توسط غزل |