تبليغاتX
خاطرات uni -
خاطراتی که نمیتوانم تو دفتر خاطراتم یادداشت کنم اینجا مینویسم...!
سلام سلام Hello 

این چند روز گذشته از ۸ صبح تا ۸ شب uni هستيم اما خيلي كم باب ميبينم همش درگير كارهاي روزنامه و درس و ... هستيم Castaway 

تو 2 روز گذشته سخت با احساساتم درگير بودم

باب شديدا مريض و ضعيف شده و من از اين شرايط ناراضي هستم ... Rolling Eyes  احساس ميكنم دليلش من هستم ...اگر من نبودم باب اينقدر اذيت نميشد... امروز رنگش مثل گچ شده بود سردرد حالت تهوع و ... من وقتي اينجوري ديدمش به قدري از دست خودم عصباني كه نميتوانستم به باب هم نزذيك بشم با اينكه ميدونستم بهم احتياج داره... الهي بگردمش كلي اشك ريخت ... به من ميگفت كه ديگه دوستش ندارم ...! Shocked Dumped  اصلا فكر نميكردم همچين چيزي بگه!

كلي بوسش كردم و لوسش كردم تا بلاخره اروم شد!  

پ ن1)‌امروز وقتي اشك هاش ديدم واقعا شك شدم...!

پ ن2)‌طي 48 ساعت گذشته 222200000202802 بار احساساتم نسبت به مسائل اطرافم عوض شده...!

پ ن3)‌طي 2 بار گذشته شديدا احساس ابزار بودن ميكنم ... اصلا راضي نيستم

پ ن4) همين الان دارم با باب ميچتم...!

 to ro june babak ghasamet midam
 june in ashkam ke dare miad alan
 yekhorde kamtar az daste man narhat besho
yekhorde mane badoooo ro bishtar tahamol kon
 man ghol midam zoodi khub besham
baad ta roozi ke betunam nazeto bekesham

پ ن5)‌هنوز خبر مهمي درباره انتقالي نشده... اميدواريم كه از سرشون بيافتد..الهي امين!

پ ن 6)رابطم و با پسر هاي گروه كم كردم... دلم ميخواد غير از جواد از باقي بچه ها يكم دور باشم... ناراحتي سعيد و بخاطره رفتاره سردم به وضوح حس ميكنم ...!

 





+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و ششم فروردین 1387ساعت 10:25 PM  توسط غزل |