تبليغاتX
خاطرات uni - هنوز هم قبل از میانترم !!!
خاطراتی که نمیتوانم تو دفتر خاطراتم یادداشت کنم اینجا مینویسم...!
امروز حالم خیلی بد بود ... احساس سرماخوردگی میکردم مسمومیت هم ، هم واسه همین یک موجود بداخلاق و بی حوصله شده بودم !  از دیروز تا حالا شدید درگیر نمایشگاه گل بودیم واسه همین جفتمون خسته هستیم ! من هم زیادی بهانه میگیرم این ها باعث میشه زیاد شاد و سرحال نباشیم...  !!!

امروز باب یک چیزی گفت سخت رفتم تو خودم...!یک دختر خیالی هست به نام سیمین که مثلا خواهر رامین(ازدوست های من و باب) ! من همیشه به باب گیر میدم که تو چرا اینقدر سیمین دوست داری؟!!! اما این فقط شوخی بود! بعد باب میگه من احساس میکنم تو به من شک داری!!! 

 کلی حرف زدیم قبلا... هم حس کرده بودم باب از یک چیزای بدش میاد اما نمیخواستم باور کنم...!

پ ن۱) امروز با درنا ناهار بیرون بودیم..!  

پ ن۲) تایپ کردن با لپ تاپ خیلی سخت...  

 

+ نوشته شده در  یکشنبه هشتم اردیبهشت 1387ساعت 10:36 PM  توسط غزل |