تبليغاتX
خاطرات uni -
خاطراتی که نمیتوانم تو دفتر خاطراتم یادداشت کنم اینجا مینویسم...!
فردا تولدم...  

کلی ذوق زده هستم...همش دوست دارم از یک جایی ، چیزی ، بفهمم باب واسم چی گرفته؟!!   الان شدیدا کرم تو وجودم...! اما هنوز هیچی نفهمیدم ... یعنی چی میتونه باشه؟؟!

دیروز محمدجواد و ناهید نامزد کردن امروز هم به همه شیرینی دادن . الهی بگردم خیلی به هم میان جفتشون **خولن !   

نمیدونم چرا حتی تو تصوراتم هم نمیتوانم فکر کنم با باب نامزد باشم! اصلا! اخرین نقطه از اینده واسم اینه که با بابک واسه ادامه تحصیل ازایران  خارج بشیم! نمیدونم این خوبه یا بد؟!! شاید واسه این باشه که از همون اول هیچ وقت این قسمت جدی نگرفتیم. هرکی هم بهمون گفته بد نگاهش کردیم! اصلا فراینده ازدواج و دوست ندارم از محدودیت هاش از قید و بند هاش از ...! چه واسه خودم چه واسه طرف... چرا باید ازدواج کنیم وقتی همینجوری خوش هستیم؟ و غیر از عشق دلیل دیگه ی مارو کناره هم نگه نمیداره . تا وقتی همدیگر رو دوست داشته باشیم و از کنار هم بودن لذت میبریم با هم هستیم وقتی هم که مشکل اساسی احساس کنیم به زور و به وسیله قید و بندها کناره هم نمیمونیم ! اینجوری همیشه از رابطه راضی هستیم... رابطه و تفکر من و باب هم تقریبا مثل هم هستش واسه همین ازدواج با باب واسم خنده داره...!

امروز باب سر یک چیز الکی دعوام کرد! وقتی خواست بغلم کنه و معذرت خواهی کنه میخواستم دوباره خودم و بکشم عقب   اما یاد حرف های دیروزش افتادم....!

پ ن۱) اونطور که به نظر میرسه هنوز چیزی واسم نگرفته ...                       نکنه...!  

پ ن۲) دیروز مامانم دوباره از انتقالی گفت...!  

پ ن ۳) مرسی شنبلیله عزیزم...  

+ نوشته شده در  دوشنبه نهم اردیبهشت 1387ساعت 8:48 PM  توسط غزل |